حسنك كجايي؟!

روستاي ما ديگر روستا نيست مي گويند شهر شده. خيابان و كوچه و پياده رو دارد. جاي تو خالي؟ نيستي ببيني در همان جايي كه تو گوسفندانت را به چرا مي بردي دامنه كوه هاي سرسبز و پر علف، امروز سيم هاي خاردار زمخت كشيده اند كه هيچكس را جرئت عبور از آن نيست، حيوان باشد يا انسان؟!

حسنك كجايي؟!

ديگر جاي آن خرمن هاي گندم و جو و دشت حاصلخيز خدادي و آن منظره هاي بديع، كارخانجات زمخت و بد تركيب از زمين سر برآورده و دود و فوت آن دمار از آدم و حيوان درآورده است؟!

حسنك كجايي؟!

نيستي تا ببيني بجاي صداي ني دلنواز چوپان، صداي گوش خراش آژير كارخانجات هر لحظه بصدا درمي آيد كه آهاي خلق الله وقت شروع كار يا پايان كار است و هشدار كه جايي در آتش مي سوزد، اما كسي به فكر دل سوخته ي ما بر اثر مواد آلاينده نيست كه از صبح تا شام دارد مدام مي سوزد و مي سوزد تا ما را سرطاني و ناعلاج كند و در قبرستان و سينه به سينه خاك جاي دهد.

حسنك كجايي؟!

كجايي تا ببيني بجاي جوانان ديروز كه در مزرعه كار و تلاش مي كردند و ثمره يك روز تلاش را هر شام بر سر سفره مي نمهادند تا اهل خانه بخورند و دعايش كنند، امروز جوانان مدرك بدست به اين كارخانه و آن كارخانه و اين اداره و آن اداره مي دوند و عاقبت با اعصاب خرد و خمير آخر شب بجاي نشستن بر سر سفره يك ساندويچ به دندان مي گيرند يك نوشابه پر از گاز و مواد آنچناني سر مي كشند و به خانه مي آيند و مايوسانه به خواب مي روند تا صبح چه بر سرشان آيد و بخت و اقبالشان چه باشد؟!

حسنك كجايي؟!

تا تو بودي مردم صبح را با صداي زنگوله بره هاي شيطون آغاز مي كردند كه وقتي چشمت به آنها مي افتاد به حركت و تلاش مي افتادي و ناني را با عرق جبين پيدا مي كردي، اما امروز تا دل ظهر خيلي ها در خواب نازند، چون شب را تا صبح در پاي تلويرون، اين جادوي قرن و امثالهم سر كرده اند و حتي صداي قار قار موتوري ها هم كه از سر بيكاري ويراژ مي دهند، نمي تواند آنان را بيدار كند.

حسنك كجايي؟! كجايي تا شير و ماست و پنير و دوغ روستا را بر سر سفره صبحانه و ظهر و شام بياوري تا از اين همه محصولات رنگ و وارنگ پر از مواد شيميايي مثل پفك و لواشك و چيپس و زهر مار به خورد كودكان معصوم و حتي بزرگترهاي ما ندهند و جيب هايشان را خالي نكنند.

حسنك كجايي؟! 

تا با چشم خود ببيني كه از آن لباس ساده و بي نام نشان روستايي ديگر هيچ اثري باقي نمانده و جاي آن را انواع و اقسام لباس هاي باآرم و نشان خارجي پر كرده است كه بعضي وقت ها كساني كه ان را مي پوشند معني واژهاي عجب وجب فرنگي را هم بلد نيستند.

حسنك كجايي؟!

كجايي تا ببيني بجاي مزرعه ذرت و يونجه و گندم و جو و چقندر قند، كشاورزان خوش نشسته اند و خوشنشيشان كرده اند و پكي به سيگار مي زنند و غمهاي دلشان را با دود به هوا پرتاب مي كنند و بجاي ان نان تيري خوشمزه ي چند قرص نان از نانوايي مي گيرند و با حسرت قاتق مي كنند و به زحمت از گلو پايين مي برند.

برگرفته از وبلاگ دودج من