نشستيم داخل ماشين و آمديم از اول بازار شروع کرديم، رفتيم مغازه اولي ... به صاحب مغازه گفتم: ‌اين(پسرجيب بر) اقرار مي‌کند که فلان وقت ‌اين قدر جيب شما را بريده، نه چک از او داري نه سفته و نه مي‌داني کي بوده، يک منبر عوضش کرده مي‌خواهد آدم بشود، يا از او بگذر يا مهلت بده کار کند، کم کم پول شما را بدهد.

(مغازه دار) گفت: خوب چقدر بود؟ يادت است؟ گفت (جيب بر): بله مثلاً 8 هزار و ‌اينقدر . مغازه دار دست کرد در جيبش، دو تا صدي هم در آورد به او داد، گفت: خوب تو حالا مي‌خواهي توبه کني، پول هم مي‌خواهي که خرج کني (عقل را ببينيد، انسانيت را ببينيد، 200 تومان پول نيست اما ببين با آدمي که مي‌خواهد خوب شود، چطور برخورد مي‌کند، ‌اين چه اثري در دل ‌اين مي‌گذارد، مسلمان‌ها ياد بگيريد، متدين‌ها ياد بگيرد، ‌اين طور زير بال بدها را بگيريد و خوب کنيد) دو تا 100 توماني هم در آورد و بوسش هم کرد و تشويقش هم کرد و گفت بفرما ما از پولمان گذشتيم. دکان دومي و سومي رفتيم، بعضي‌ها همين طور گذشتند و بعضي هم همين طور چند قدمي طولش دادند، خلاصه تا نزديک ظهر کارها تمام شد، گفتم: خوب الحمدلله ديگر خيالت راحت شد، کاري ديگر با ما نداري؟ گفت: حاج آقا، يک کار ديگر هم دارم، يک نفر ديگر مانده.

گفتم: کيه؟ گفت: خودت هستي و از من راضي شو . گفت: هر دوي چراغ‌هاي ماشين شما را خودم باز کرده بودم. گفت با ‌اين که من چيز کوچک نمي‌دزديدم ولي آن شب خيلي بي پول شده بودم. گفتم: خيلي خوب، ما هم از تو گذشتيم.

الان يک شغل مختصري دارد. به جان امام زمان(عج) قسم، اول ظهر که مي‌شود، مؤذن که مي‌گويد الله اکبر ، با ‌اين که کارش طوري است که يک مشت مشتري سر ظهر به او مي‌خورد (کار خوراکي و فروش خوراکي) ولي تمام زندگي را پرده مي‌کشد مي‌رود مسجد نماز بخواند«.

کافی شهید نیمه شعبان صفحه 127